اطلاعیه ها

ترجمه ادبي از نگاه ابراهيم گلستان

تاریخ انتشار : 1395/12/25-- نویسنده: تحریریه -- موضوع: ادبیات

نقد ترجمه، به خصوص نقد ترجمه ادبي در ايران بحثي ادامهدار، مناقشهبرانگيز، تاثيرگذار و کموبيش آموزنده بوده است. در سالهاي اخير شمار ترجمهها از رمان و داستانهاي کوتاه افزايش چشمگيري داشته است و به همان ميزان هم بحثها و انتقادها درباره ميزان امانتداري مترجم، حفظ لحن و سبک نويسنده، و دانش و تسلط مترجمان نسبت به زبان مبدا و مقصد افزايش يافته است.

 

به تازگي نيز شماري از آثار پرمخاطب در بازار کتاب ايران مورد نقد قرار گرفته که بازتاب زيادي در محافل ادبي در ايران و نيز در شبکههاي اجتماعي داشته است.

 

از آنجا که عمده نقدهاي ترجمه در ايران به يافتن خطاهاي لغوي در ترجمههاي ادبي محدود شده، سوالهايي در اين زمينه مطرح است که تامل و بررسي بيشتر در اين باره را ضروري ميسازد؛ از جمله اينکه آيا نقد ترجمه، يافتن خطاهاي لفظي در ترجمه است يا چيزي بيشتر از آن؟ آيا اگر در ترجمهاي خطا پيدا شود، آن اثر اعتبارش را از دست ميدهد؟ نقد ترجمه معتبر چه ويژگيهايي دارد و نمونههاي خوب اين نقد کدامند؟

 

در زير، گفتوگو با ابراهيم گلستان، نويسنده، مترجم، منتقد ادبي و فيلمساز را ميخوانيد. او از نخستين مترجمان آثار ادبي و داستانهاي ارنست همينگوي و ويليام فاکنر در ايران است.

 

آقاي گلستان الان دعوايي در ايران راه افتاده که ترجمه هاي آثار ادبي و رمان ها به فارسي سرسري و شتاب زده است و دقت لازم را ندارد و خيلي از رمان ها و کتاب هايي که در ايران ترجمه ميشوند، ترجمه هاي معتبري نيستند. بعضي ها هم دست به نقد اين ترجمه ها زده و با تطبيق متن هاي ترجمه شده با نمونه هاي اصلي، اشتباهات مترجمان را بيرون کشيده اند و در واقع دست به نوعي افشاگري زده اند و خلاصه جنجالي در اين مورد در شبکه هاي اجتماعي مثل فيس بوک و رسانه هاي ديگر راه افتاده. خواستم نظر شما را در اين مورد بپرسم.

من اين دعواها را دنبال نميکنم. کار من نيست اين جور دنبال کردن ها اما کار ترجمه ها جاي زيادي دارد براي ناراضي بودن و انتقاد. حداقل انتقاد. نمونه هاي اين ترجمه ها کم و بيش نزديک به کليت اين ترجمه ها ميشود. پيداست که از يک طرف احتياج به ترجمه بسيار است و از طرف ديگر اطلاع از زبان کم و حاجت به سود مادي بردن زياد. اين ميشود که کار و بازار ترجمه ها خراب، و به دنبال آن تا بخواهي ادعا و اظهار لحيه زياد و بازار فعاليت و پرگويي و تحسين هاي مفت و بي جا و بي ارزش اما ضرر زننده به فکر و فهم عام گرم و شعله ور.

 

شما در کتاب «نوشتن با دوربين» ، گفتيد که آنها ترجمه بلد نبودند و اغلب زبان نميدانستند. مثلا خوانده ايم که کسي گفته است زبان انگليسي را با خواندن جزوه هايي که در معرفي فيلم هايي که در سينماي شرکت نفت در آبادان نشان ميداده اند، ياد گرفته. به نظر شما با اين وضع ميشود زبان را در حد ترجمة کتاب و امانت داشتن در کار ترجمه ياد گرفت؟

گمان نميکنم. يعني پيداست که نه. نميشود.

 

خوب امروز بعد از پنجاه شصت سال با اينکه بازار ترجمه در ايران رونق بسيار گرفته و گه گاه مترجم هاي خوبي هم پيدا ميشوند، اما همچنان ميبينيم که آثار ترجمه شده پر از ايرادها و اشتباه هاي مفهومي يا زباني است. به نظر شما اشکال کار در چيست؟

در همان زبان ندانستن و از زبان ندانستنِ خلقي که تشنه و شايق به خواندن ترجمه اند سوء استفاده کردن.

ميخواهي من چه بگويم. همين الان گفتم که اين جور جفتک پراني ها، حاصل شوق و پرگويي و اظهار لحيه و خودبزرگ نمايي کم فکرانه است از يک طرف و از طرف ديگر هم بيسوادي شخصي ادعا و اشتباه کننده و هم تشنگي و شوق خواننده ، که مشتاق فهميدن است و امکان خواندن به زبان هاي ديگر نداشتن او. تازگي هم ندارد.

بايد بدانيم که اين دو زبان را بايد درست فرا گرفته باشيم. راه ديگري براي کار درست کردن در اين زمينه نميدانم. همين است که هست. من چه بايد بگويم که خدا و خلق را خوش بيايد؟ چيزي غير از درستي و واقعيت؟ من دلم ميخواهد ترسي در کار نباشد. بند و بست و حرص و شهوت شهرت در کار نباشد. دلم ميخواهد همه چيز صاف و راست حسيني باشد.

 

الان به هر حال خيلي ها زبان نميدانند و نميتوانند رمان ها و داستان هاي جديد را به زبان اصلي (فرانسوي، انگليسي، يا هر زبان ديگري) بخوانند و اين کار به عهده مترجمان است که واسطه شوند و به آنها کمک کنند. به نظر شما يک مترجمي که ميخواهد اين کار را بکند چه ويژگي هاي بايد داشته باشد؟

ويژگي يعني چه؟ پيداست که بايد زبان فارسي را به درستي بداند. بايد زباني را هم که از آن ترجمه ميکند بداند. به همين سادگي. اما شايد به همين مشکلي، به همين صداقت و سرراستي. بايد از اين طرف بپرد به آن طرف. بايد مطلب را در کمال کليت و کامل بودن از اين سو بردارد و برساند به آن سو. وقتي کسي اين دو سو را نميداند، درستش را از سهوش، هرّش را از برّش تشخيص نميدهد اصلا بيخود ميکند اين کار را بکند. برود کار ديگري گير بياورد.

 

به هر حال مترجم هر قدر توانايي اين برگرداندن را به قول شما داشته باشد باز هم عبارت ها و جمله هايي مثلا در زبان انگليسي هست که عينا نميتواند به زبان فارسي منتقل شود و اگر عينا ترجمه شود مفهوم خود را از دست ميدهد. به نظر شما آيا مترجم ميتواند مفهوم را نگه دارد و زبان را تغيير دهد تا قابل فهم باشد؟

اگر اصل کاري را فهميده باشد بهتر ميتواند آن را برگرداند و منتقل کند. خيلي وقت ها براي همه چيز معادل درست و مناسب وجود ندارد. هفتاد هشتاد سال پيش ميخواستم جزوه اي از انگلس يا استالين را ترجمه کنم. لغت براي بعضي چيزها نبود، نداشتيم. لغت نداشتيم که بر جاي اصطلاحات سياسي، آنها را به درستي به کار ببريم. يک اصطلاحي مثل سوشالي نِسِسري (Socially necessary) را نداشتيم. چه ميشد باشد.

مثلا ضرورت اجتماعي.

 

اگر صفت به کار نبريم و بخواهيم اسم به کار ببريم فرض کنيم ضرورت اجتماعي درست اما معني آن صفت مرکب در عنوان را نخواهد داد. يا اينکه فرض کنيم بخواهيم آن قصيده معروف را از خاقاني بياوريم که ميگويد، در همان « هان اي دل عبرت بين» وقتي ميگويد» از اسب پياده شو بر نطع زمين رخ نه/ زير پي پيلش بين شه مات شده نعمان»، خب کلمه هاي اسب، نطع، رخ و پيل در همين بازي شطرنج در زبان انگليسي، همة اين معادل هاي فارسي که در اين شعر وسيله وصف يک حرکت خاضعانه هستند، در انگليسي مطلقا چيزهاي ديگري هستند که به هيچ وجه اين معني دوپهلوي خاقاني را نميدهند.

 

ما گير مي افتيم. نميشود. اين يک جاي دشواري است که الان مربوط ميشود به حضور ذهن و شعور يا احمقي و بي شعوريِ مُهر را سگ ماهي خواندن. براي ترجمه اين شعر آن نتيجه گيري خاقاني را نميتواني پيدا کني و به کار ببري. در بازي شطرنج، رخ در انگليسي معني رخ را نميدهد و تو رخ نهادن بر خاک يعني خضوع و سر سپردن به خاک و خاک را بوسيدن را به هيچ وجه به کمک معادل اين کلمات در انگليسي نميتواني بياوري.

 

 

شما اولين کسي بوديد که داستان هايي از فاکنر و همينگوي را به فارسي ترجمه کرديد. در اين ترجمه ها تا چه حد به سبک و زبان نويسنده ها وفادار بوده ايد و چقدر سعي کرديد آنها را عينا به فارسي برگردانيد؟

الان درست هفتاد سال يا حتي هفتاد و يک سال از آن وقت ها ميگذرد. تو بگرد پيدا کن چقدر درست يا چقدر نادرست ترجمه شده و من که يادم نيست اما يادم هست که قصد تقلب نداشته ام و تا حدي زبان فارسي را هم درست خوانده بودم و ميدانستم و قصدم هم خر داغ کردن نبوده است. قصه هاي همينگوي را براي کسي که زبان نميدانست به خواهشش ترجمه کردم چون ميخواست بخواند و نميتوانست.

 

من هم هر وقت فرصت ميشد، نه اينکه همه را پشت سرهم، ترجمه ميکردم به او ميدادم. اين ترجمه ها پيش او مانده بود تا اينکه ناگهان کسي که او ميشناختنش آمد يک بنگاه نشرياتي به اسم اميرکبير باز کرد و اين دوست من حاجت به پول داشت. بي اطلاع من آنها را داده بود به اين بنگاه انتشاراتي و از بس پاکدامن بود فقط خبرش را بعد به من داد و برايم نوشت. من آنوقت رفته بودم آبادان. برايش نوشتم کار بدي کرده است که بي هيچ مقدمه و معرفي  ميخواهد يک همچو نويسنده گردن کلفتي را بدهد به خورد مردم ناآشنا به او، و گفتم اين مجموعه بي يک مقدمه نبايد درآيد. حالا همه قصه ها هم به چاپ رسيده بود و آماده جلد بندي.

 

ناچار نشستم و با چه شتابي مقدمه را نوشتم و برايش فرستادم. کتاب که از چاپ درآمد و نسخه اي از آن را ديدم، ديدم در نثر ترجمه ها دست برده است. بعضي جاها به کلي خراب شده بود. امان از دست اين نفهمي و ندانم کاري او. ولي تيري بود که از چله در رفته بود و همينطور هم ماند که ماند که ماند.

 

سال ها بعد اين آقاي مجيد روشنگر که فعلا در يک جايي از آمريکا يک نشريه ماهانه يا فصلي، نميدانم، درمي آورد شده بود رئيس کتاب هاي جيبي و آمد اجازه چاپ مجدد کتاب را يک ده پانزده سالي بعد از نشر اولش از من بگيرد. ندادم. چون وقت اصلاح آن جاهايي را که آن اولي تويش دست برده بود را نداشتم. حوصله کار مضاعف را هم نداشتم. اين بود که همان يک چاپ ماند. هيچ هم يادم نيست که کجاي قصه ها را خراب يا خراب تر کرده بود اما مقدمه اي که نوشتم بي جنگولک بازي هاي او بالاخره از آب درست درآمد. اين هم جواب راست حسيني به اين سوال تو.

 

 

بعد از شما خيلي مترجم هاي ديگر از همينگوي و فاکنر ترجمه کرده اند. آيا شما آن ترجمه ها را ديده يا خوانده ايد؟

مگر بيکارم که بنشينم ترجمه چيزهايي را بخوانم که خودم ميتوانم اصل شان را بخوانم، بدتر، مقايسه کنم آن ترجمه ها را با اصل؟

 

 

شما در ترجمه داستان هاي همينگوي يا فاکنر يا مارک تواين(هکلبري فين) چقدر سعي کرديد به سبک اين نويسنده ها وفادار بمانيد.

من اين ترجمه ها را پيش از شصت سال پيش کرده ام. وفاداري به سبک اصلي را به ياد دارم که از اول داشته ام. اصلا از اول به فکرم هم نمي گذشته که بخوانم و بعد ببينم که چه خوانده ام و به ميل خود بنويسم. اسمش را ميخواهيد صداقت بگذاريد، بگذاريد، مختاريد اما روند من انتخاب نبوده است. جز اين، جور ديگري فکر نميکرده ام. اصلا پرت است، تقلب و دزدي است و خراب کردنِ کار يک بابايي که نوشته و شخصيت خودش را در نحوة نوشتنش گذاشته. حالا من بيايم و در واقع تجاوز کنم به شخصيتش، به نحوة کارش، آن هم به ميل خودم؟

 

کسي ديگر در زمانه اي ديگر در محل و مکاني ديگر و از يک زمينه ديگر تمدن و يا بي تمدني و فکر و ديد ديگر. اين چه کارِ نابکار پرتي است. براي چه؟ من فقط در يادم هست که در ترجمه هکلبري فين مارک تواين، يکي دوجا که مربوط به آن دو نفري است که دارند سرِ جماعت را با حرفهاي خودشان کلاه ميگذارند چون به اصول سلطنت و حکومت و در نتيجه به سانسور دوره سپهبد بختيار و آغاز بگير و ببندهاي پس از کودتاي 28 مرداد مربوط ميشد، چند سطري را ناچار بودم که بيندازم. در ترجمه هکلبري فين، ملتفت بودم که همينگوي گفته است پيش از اين کتاب، رمان آمريکايي وجود نداشت و بعد از آن هم چيزي به خوبي آن نوشته نشد.

 

اين قضاوت مثل چکش فيل چران مرتباً توي مغزم ميخورد و من ياد دارم از شصت سال و چندي پيش که تکه هايي از آن را خيلي خوب و درست و بقيه را درست و خوب و مجموعاً بي دخالت دادن نثر خودم و هوس خودم ترجمه کردم. اما شايد بهترين «ترجمه»، و تکرار ميکنم «ترجمه» من از آن تکه از «مرد و ابرمرد» برنارد شاو باشد که به اسم «دون ژوان در جهنم» هم ترجمه کردم و هم بعد از آن به صحنه آوردم. ترجمه در سال 1334 و 1335 بود. ديگر از زباني به زبان فارسي ترجمه وسيعي نکردم. ترجمه کردم اما از کارهاي خودم از فارسي به انگليسي يا فرانسه براي گفتارهاي فيلم هايم، براي «يک آتش»، براي «موج، مرجان، خارا»، براي «مارليک»، براي «خشت و آينه» و «خانه سياه است» و «گنجينه هاي گوهر».

 براي «اسرار گنج دره جني» اما ترجمه فرانسه اين يکي آخري را از روي ترجمه انگليسي من، دنيل گلدنبرگ که شوهر دوست عزيز من دنيس دوکازابيانکاست انجام داد.

 

«مهر هفتم» را هم که شخص محترمي ترجمه کرده است «سگ ماهي هفتم»، ترجمه کردم به فارسي اما نه به آن صورتي که روشنفکران محترم ترجمه کرده باشند. بي دخالت در کار و فکر و نوشته اصلي که از خود اينگمار برگمن بوده است. گفتار «مارليک» در ترجمه ايتاليائيش را آقاي کاروزو که آن روزها مشاور فرهنگي سفارت ايتاليا در تهران بود و خود و خانمش «کمدي الهي دانته» را براي شجاع الدين شفا ترجمه ميکردند و ديکته ميکردند و آقاي شفا آن را به اسم خودش که ادعا کرد از ايتاليايي شخصاً ترجمه کرده درآورد.

 

شما ترجمه هاي شفا چه «نغمه هاي شاعرانه لامارتين» و چه «برف هاي کليمانجارو»ي همينگوي را بخوانيد و از عمق بي اطلاعي و جرات اين مشاور مطبوعاتي شاه سابق شاخ دربياوريد. اين جور آدم ها کم نبودند که کاش در برابرشان آدم هايي بودند که شعور و رسم شرافت ادبي را در ايران اين جور خراب نميکردند.

 

 

الان بحث نقد ترجمه در ايران مطرح است و کساني که نقد ترجمه ميکنند معتقدند که معيارهايي براي اين کار وجود دارد که يکي از آنها زبان و سبک نويسنده است که اگر در ترجمه از دست برود آن ترجمه معتبر نيست.

خب سبک يک نويسنده هويت کار اوست. به هر حال اين ترجمه ها هر چقدر که درست باشند باز هم آن ريتم و زيبايي متن اصلي را ندارند. ترجمه چيزي نيست که امکان پذير باشد. يک ضرب المثل فرنگي هست که ميگويد ترجمه يعني خيانت.

من حتي علاقه ندارم کارهايم به زبان هاي ديگر ترجمه شوند چون که من ميگويم من اين جوري نوشتم و بايد اين جوري بفهمند اما اين به زبان فرانسه درنمي آيد.

 

وقتي تو داري فعلي را صرف ميکني بايد بداني که فعل زبان انگليسي با صرف کردن همان فعل در زبان فرانسه فرق دارد. در زبان فرانسه چند کلمه کوچک و بزرگ در کنار هم قرار ميگيرند و يک فعل را ميسازند اما در انگليسي راحت تر است. زبان انگليسي مونوسيلابيک است اما زبان فرانسه مونو سيلابيک نيست. عين داستان همينگوي است. من اولين بار در مجله لايف ديدم که اعلان يک فيلم تازه بود با شرکت گري کوپر و اينگريد برگمن به نام «زنگ ها براي که به صدا درمي آيند». من رفتم دوا بخرم براي زنم در چهار راه يوسف آباد ديدم مغازه اي کتابي فرانسوي را پشت ويترين اش گذاشته و آن را خريدم و خواندم. بعد آن را دادم به هدايت و گفتم اين را بخوان خيلي خوب است.

 

فردايش که هدايت آمد کافه فردوس براي من کتابي آورد و گفت همان مترجمي که کتاب «زنگ ها...» را ترجمه کرده اين کتاب را راجع به نويسندگان معاصر آمريکا نوشته. من کتاب را خواندم و ديدم در آن تعريف هاي عجيب و غريبي از نثر همينگوي شده است و من اين نثر را در کتابي که از همينگوي به فرانسه خواندم نفهميده بودم. بعد رفتم نسخه انگليسيش را گير آوردم و خواندم و ديدم نثري که همينگوي به انگليسي مينويسد بکلي با نثري که به فرانسه از او ترجمه شده متفاوت است.

 

 

من باز هم سوالم را مطرح ميکنم. به نظر شما در ترجمه، حفظ زبان و سبک نويسنده مهمتر است يا مفهوم اثر؟

حتما لازم است که مفهوم درست از کار دربياد ولي زبان هم مهم است. اين مشکل زبان فارسي هم نيست. تو اين ترجمه «جنگ و صلح» تولستوي را که کنستانس گارنت به انگليسي ترجمه کرده بخون. بعد ترجمه فارسي اين کتاب دراومد که کاظم انصاري ترجمه کرده بود و خيلي بهتر از مترجم انگليسي ترجمه کرده بود. البته بعد از ترجمه گارنت، به تازگي سه ترجمه ديگر هم از «جنگ و صلح «به انگليسي درآمد. بنابراين اين مسئله فقط مربوط به بيسوادي مترجم فارسي نيست بلکه اين مسئله در همة زبان ها هست.

 

 

به نظر شما آيا نقد ترجمه، يک تخصص خاص است و ميتواند به عنوان شاخه اي مستقل در نقد ادبي محسوب شود؟ در اين صورت، براي نقد و تطبيق يک ترجمه، چه معيارهايي ميتواند مطرح باشد؟

ترجمه نقد نميخواهد. اگر با همه حرف هايي که زديم ترجمه به آن شکل درستش صورت بگيرد به عقيده من درست و تنها شکل درست است. اگر نوشته طرف را بخواني و هضم نکرده بالا بياوري و بريزي روي کاغذ البته شايد قصه را تعريف کرده باشي اما کار قصه گو را تعريف نکرده اي بلکه از او دزديده اي. ديگران را از آن محروم کرده اي و در اين وسط چاخان خودت را به کرسي نشانده اي. براي چه؟

گردآوري و تنظيم:گروه فرهنگ و هنر پرشين پرشيا

www.persianpersia.com/artandculture

تگ:

درباره نویسنده

سروش اربابی
سروش اربابی