اطلاعیه ها

حکايتي از گلستان سعدي

تاریخ انتشار : 1396/1/15-- نویسنده: امید مجد-- موضوع: تاریخی

سالي از بلخ باميانم سفر بود و راه از حراميان پر خطر، جواني بدرقه همراه من شد سپر باز چرخ انداز سلحشور بيش زور که بده مرد توانا کمان او زه کردندي و زور آوران روي زمين پشت او بر زمين نياوردندي وليکن چنانکه داني متنعم بود و سايه پرورده نه جهان ديده و سفر کرده. رعد کوس دلاوران به گوشش نرسيده و برق شمشير سواران نديده. اتفاقاً من و اين جوان هر دو در پي هم دوان هر آن ديوار قديمش که پيش آمدي به قوّت بازو بيفکندي و هر درخت عظيم که ديدي به زور سرپنجه بر کندي و تفاخر کنان گفتي:

 

پيل کو تا کتف و بازوى گردان بيند

شير کو تا کف و سر پنجه مردان بيند

 

 

ما درين حالت که دو هندو از پس سنگي سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند به دست يکي چوبي و در بغل آن ديگر کلوخ کوبي جوان را گفتم چه پايي؟

 

بيار آنچه دارى ز مردى و زور

که دشمن به پاى خود آمد به گور

 

تير و کمان را ديدم از دست جوان افتاده و لرزه بر استخوان

 

نه هر که موى شکافد به تير جوشن خاى

به روز حمله جنگ آوران به دارد پاي

 

چاره جز آن نديدم که رخت و سلاح و جامهها رها کرديم و جان به سلامت بياورديم.

بکارهاي گران مرد کار ديده فرست

که شير شرزه در آرد به زير خمّ کمند

جوان اگر چه قوى يال و پيلتن باشد

به جنگ دشمنش از هول بگسلد پيوند

نبرد پيش مصاف آزموده معلوم است

چنانکه مساله شرع پيش دانشمند

 

درباره نویسنده

سروش اربابی
سروش اربابی