اطلاعیه ها

پديده نماي «رومي» و سندرم «کاخ نشيني»,زنگ خطري براي معماري ايران

تاریخ انتشار : 1396/1/15-- نویسنده: آرزو منشی زاده-- موضوع: فرهنگ و هنر

ژان بودريار، نظريه پرداز فرانسوي، معتقد است در عصر ما اشياي زندگي روزمره از ماهيت کارکردي خود جدا شده و وارد ساحتي نمادين شده اند. به زعم وي نظام سرمايه داري با واردکردن کالا به چنين حوزه اي آن را از مصرف يک کارکرد به قصد رفع يک نياز، به مصرف يک نشانه تبديل کرده است. براي مثال ما يک تلويزيون ال اي دي را نه لزوما به خاطر نشان دادن تصويري بهتر و شفاف تر، که به خاطر بيان معناي تجمل و لوکس بودن آن مصرف ميکنيم.

 به اين ترتيب ما در چرخه اي از مصرف نشانه ها مي افتيم که ميتواند مصرف را به نفع سرمايه داري تا بي نهايت ادامه دهد. چون امروز اين کالا مبين و نماد اين معنا است و فردا نظام مد اين هاله را از اين کالا گرفته و به کالاي ديگري ميدهد.

 اگرچه همواره بخشي از يک نماي معماري، وجه معنايي آن بوده اما به نظر ميرسد امروزه نماي ساختمان ها بيش از هر زمان ديگري در تنگناي معني گري قرار گرفته و درگير مخابره هدفمند پيام، از کارفرما يا مالک به مخاطب اثر معماري شده اند. به عبارت بهتر انگار هاله اي معنايي آن را فرا گرفته و در حال تبديل کردنش به يک نشانه صرف است. نمونه اش موج نماهاي شيشه اي تا چندي پيش و رواج آن در معماري ايران است که شيشه در اصل ماده اي، ديده نميشود که وجودش را لزوما براي ايجاد شفافيت بخواهيم، بلکه يک نشانه قراردادي از مدرنيسم است که آن را به بنا اضافه ميکنيم تا درحقيقت معناي مدرن شدن را مصرف کنيم.

 به گواه بناهايي که پشت شيشه هاي رفلکس آنها چيزي جز صفحات بتني نيست، ميتوان فهميد که چگونه يک مصالح از ماهيت خود تهي و به يک نشانه صرف فرو کاسته شده؛ دالي که تنها براي اشارتي به يک مدلول آنجا حضور يافته است. اما انگار موج تازه اي از نماهايي که در پي مصرف يک دستگاه نشانه اي برپا شده اند، فرا رسيده است.

 اين روزها، ساکنان تهران بزرگ، کمتر صبحي را بدون ديدن بناي کوبيده شده و کمي بعدتر روييدن يک بناي جديد و پرابهت که با نماي «رومي» آراسته شده، آغاز ميکنند. گشتي کوتاه در محلات شمال پايتخت، کافي است تا ما را با احجام و المان هاي تنديس گونه برگرفته از کليساي پانتئون، کنگره آمريکا، کليساي سنت پل، کاخ اليزه، معابد يوناني و نماهاي هوسماني در قلب محلات مسکوني تهران مواجه کند. روند رو به افزايش و رشد قارچ گونه اين نوع نما که در مجامع علمي با نماي کلاسيک يا نئوکلاسيک شناخته ميشوند و اغلب با سبک هاي کاخ سازي دوران هلنيسم برابري ميکند، نشان از مقبوليت آن براي قشر سرمايه گذار چه در مرحله طراحي و ساخت و چه به عنوان بهره بردار و مصرف کنندة نهايي را دارد.

 استفاده افراطي از سطوح و احجام بيروني به سبک کلاسيک، که عامدا در تناقض آشکار با همجواري هاي اطراف و شبيه به کاربري هايي که در دنيا «غير مسکوني» تعريف ميشود، طراحي شده اند، نشان از تمايل آگاهانه به نمايش تمايز، تفاوت و حتي تمول صاحب خانه دارد. بروز گونه هاي خاص اين نما بدون استفاده از سنگ، با مصالحي نازل مثل سيمان و گچ و رابيتس نشانه اي تامل برانگيز از شيوع عارضه اي حاد، در سطح تظاهرات فرهنگي و اجتماعي است.

 شبيه سازي معابد، کاخ ها و کليساها به وضوح ما را به اين واقعيت ميرساند که سبک هاي معمول«خانه سازي» ديگر جوابگوي مشتريان اين نوع سبک نيست و هميشه اين بيم يا نگراني در ذهن بيننده وجود دارد که در رقابتي که ميان سازندگان و مشتريان اين نوع سبک هاي انگشت نما در گرفته، تهران در آينده اي نه چندان دور، به صحنه نبرد سبک هايي پرابهت تر همچون باروک و روکوکو تبديل شود و نسل امروز ايران شاهد مرور دوباره سير تحول تاريخ معماري غرب باشد.

 نماي رومي: خواست جامعه؟

به نظر ميرسد با توجه به عمق توجيه ناپذيري کاري که معماران نماهاي کلاسيک انجام ميدهند، براي آنها تنها يک مفر براي استدلال در توجيه اين امر باقي ميماند که همانا مخفي شدن پشت خواست مردم و کارفرماي خصوصي اين پروژه هاست. اين استدلال ها بيشتر معطوف به اين گزاره پروبلماتيک و تا حدي خشن است که: چه کسي گفته معمارها بيش از مردم عادي ميفهمند و چه چيز براي معمار مشروعيت تصميمات قيم مابانه براي مردم را تامين ميکند؟

اگر معماري و به طور عام، هنر، براي مردم ايجاد ميشود، در برابر بنايي که مردم چنين اقبالي به آن نشان ميدهند، نبايد موضع مخالف گرفت. ردپاي اين گفتمان را البته در شعر معاصر نيز ميتوان پيدا کرد، جايي که رهبران جريان ساده نويس در شعر، پيچيده نويسان را به اتهاماتي با همين مضمون روبه رو ميکنند.

 اما فارغ از بحث در حوزه شعر يا معماري، به نظر نميرسد که به راحتي بتوان با اشاره به فهم تخصصي هنرمند در تقابل با جامعه، پرونده اين دعاوي را به نفع جريان مورد نظر مختومه اعلام کنيم. بلکه بايد با سعي در فهم خواسته هاي جامعه، به دنبال ظهور هنرمنداني که توان فراروي از چنين تقابلاتي را داشته باشند، باشيم. زيرا ما لااقل با دردست داشتن نوابغي چون حافظ ميتوانيم دريابيم که اصولا تقابل خواست مورد تاييد هنرمند و خواست مورد تاييد مردم معمولي، تقابلي حقيقي و غيرقابل اجتناب نيست.

 اما در کنار بحث درباره جايگاه «خواست مردم» در تصميم گيري معماري، ميتوان در خود «خواست مردم» کمي درنگ کرد و به اين انديشيد که اين خواست اگر از خلأ توليد نميشود، آبشخورهاي آن چيست و جايگاه پروپاگاندا در ايجاد و شکل گيري آن کجاست؟ فارغ از قدرت عمل شخص طراح، کارفرما و همچنين لابي اتحاديه املاک با سازندگان که در تمام سالهاي نوسازي کشور بدون ممانعت سازمان هايي چون شهرداري و نظام مهندسي مواجه شده اند و در فقدان ضوابط کافي، «دوران طلايي» را براي خود رقم زده اند، آسيب شناسي جدي را بايد متوجه مشتريان اين نوع سبک و بسترسازان فکري جامعه دانست.

 آيا شيوع اين نوع از ساخت وساز به اعتقاد برخي، نشان از پديده اجتماعي«نوکيسگي» در بين گروهي از متمولين جامعه دارد که همزمان با دوران نوسازي کشور، با به دست آوردن سرمايه لازم ولي خالي از بنيان هاي فکري و هويتي کافي به سمت و سوي معماري غربي و در روياي کاخ نشيني به ستون و سرستون هاي معابد دوران باستان گرايش يافتند؟

 همان اتفاقي که در اواخر قرن نوزدهم و ابتداي قرن بيستم آمريکا افتاد و ارجاعات جامعه شناسانه آن به نقل از تورستين وبلن جامعه شناس آمريکايي، دقيقا به طبقه اي نوپا و«تازه به ثروت رسيده» برميگردد که با تقليد از سبک زندگي طبقه بورژواي اروپا و«مصرف متظاهرانه» نشانه هاي طبقاتي، به«تمايز» و خلق «هويت اجتماعي» دست زد. اينکه به چه اندازه خواست و تفکر اين نوع کارفرماي خاص، ميتواند در تعميم سبک ساخت وساز در پهنه فرهنگي ايران، موثر باشد البته به سوي ديگر ماجرا باز ميگردد.

 تا چه ميزان ميتوان اين پديده را ناشي از تاثيرات گسترده و غيرقابل چشم پوشي شخص و معماري شناخته شده دانست که دستي در ساخت وسازهاي خاص و سرمايه گذاري از بدو پروژه دارد، خودش را مردمي ميپندارد و از قضاي روزگار، از دانشگاهي داخلي فارغ التحصيل شده ولي نامش به عنوان برند «رومي ساز» بر سر زبان ها ميچرخد؟ و البته بحق در اجراي موبه موي الگوها خوب عمل ميکند.

 چرا اين نوع نما به راحتي«خواست جامعه امروز» معرفي ميشود، در حالي که نقش سوداگرانه سازندگان، مافياي مصالح و بنگاه هاي مسکن به عنوان پروپاگانداي سبک طراحي، در تشديد توهم جامعه به سمت معماري کلاسيک اگر فرضيه نزديک به ذهن نباشد، دور از واقعيت تلقي نميشود.

 معماري رومي، جايگزين معماري بومي؟

بديهي است که معماري ايران، به گواه مستندات موجود تا پيش از دوران قاجار و ورود سبک هاي فرنگي، از پيوستگي و تداوم طبيعي برخوردار بوده ولي در همين دوران نيز با وجود استفاده از عناصر غربي به تقليد از معماري نئوکلاسيک عمدتا در بناهاي حکومتي و اداري و خلق معماري تلفيقي، معمار ايراني جسارت حذف کليه نقوش ايراني را از پيکر و صورت خانه ندارد. بايد انديشيد که چگونه است که ما، فارغ از تاريخ و آنچه هنوز هم هرچند بسيار ناچيز به عنوان معماري بومي شناخته ميشود و در دنيا به وجود حتي پوسته مينيمال آن (فاساديسم) در جهت خاطره انگيري فضاي شهري ميبالند، به يکباره به انگاره هاي پيش از ميلاد مغرب زمين و شيوه هاي کلوسئوم وار آن روي آورده ايم؟

 تناقض آشکاري در ميان است که ميگويد معماري بومي از نوع سنتيش محلي از اعراب ندارد، چراکه انسان امروزي و مقتضياتش، ديگر همانند گذشته نيست، ولي به يکباره، انسان امروزي در جغرافياي ايران را شبيه به انسان غربي دوران نئوکلاسيک و پيش از آن ميبيند و در نهايت براي معماري، ورودي اي به تقليد طاق کنستانتين و نمايي، تداعي گر نماي هوسماني تجويز ميکند.

 چه ضرورتي در زمان فعلي به الگوبرداري از سبکي ظاهرا انقضايافته احساس ميشود که بر حسب مقتضيات تاريخي و مکاني خود در مقابل سبک هاي پرتجمل تر ديگر قد علم کرده و از موتيف هاي گذشته خود بهره گرفته، ولي اغلب بدون آگاهي از تناسبات و اصول اوليه اش، بر پوسته بناهاي امروزي ما کلاژ ميشود؟ روزي معماري وارداتي مدرن و پست مدرن، بار اتهام «زمان پريشي» را در اين سرزمين ميکشيد و حال چه تعبيري براي ظهور مجدد سبک نئوکلاسيک غربي به فاصله بيش از دو قرن ميتوان يافت؟

 گزاره «طرح هاي نئوکلاسيک در معماري مسکوني تهران روزهاي آخر خود را مي گذراند» (نقل از آوانگارد اين جريان) چه معنايي دارد در حالي که نميشود چشم واقع بين را به آساني بر توليد انبوه و مدگراي سبک«رومي» در گوشه گوشه اين شهر و ديگر شهرها و روستاهاي کوچک بست که به اجرايي نازل و تقليد دست چندم اين نوع نما بسنده کرده اند؟

 گويي ظهور روزافزون نشانه ها و تنديس هاي اغراق گونه کلاسيک غربي، سليقه بصري جامعه اي را به «مرگ» گرفته که گاهي به «تبي» نوستالژيک براي نماهاي مدرن و ساده دهه هاي60 و 70 دلخوش ميشود و شايد در طرف ديگر داستان، سواد زيبايي شناسي مردمي که روزي روزگاري، زندگيشان با رنگ و نقوش معماري نجيب و ظرافت هايش عجين بوده، به يکباره روبه افول گذاشته است.

 چه تفاوت جهان بيني ، اين سوي معماري ايراني است که معمار سنتيش از سر تواضع حاضر به نوشتن نام خود روي بنا نبود يا حتي بيش از نام آوري، به عاقبت به خيري و دعاگويي ساکنان مي انديشيد ولي معماري سوداگر امروز ما همچون کالاي پشت ويترين، بسته به نام معمار و سازنده آن است و در بنگاه هاي املاک با برند و نام طراح، ارزشگذاري و خريدوفروش ميشود؟

 

 نقص ضوابط کنترل نما

فارغ از اينکه تا چه اندازه ورود «ضابطه» در اين مساله مفيد و راهگشا تلقي شود، شکي نيست که فقدان ضوابط کافي و تعلل سازمان هاي تصميم گيرنده منظر شهري در همه اين سال ها، فرصت طولاني اي را براي قدرت نمايي سازندگان سبک کلاسيک غربي ايجاد کرده است. تا پيش از سال 1387 که براي اولين بار در مصوبه شورايعالي معماري و شهرسازي، بحث نما و لزوم توجه به آن به عنوان عنصر قابل رويت در معابر اصلي لحاظ ميشود (موضوع ضوابط و مقررات نماي شهري با هدف ارتقاي کيفي بصري و ادراکي سيما و منظر شهري در بند 1 مصوبه سال 1369 پيش بيني شده است)، نما و منظر شهري نقطه مبهم و مغفول در طرح هاي جامع و تفصيلي محسوب ميشوند.

 با طرح اين مصوبه که توسط عاليترين مرجع تصميم گيرنده حوزه شهرسازي کشور تدوين شده و به تصويب رسيده است، کليه دستگاه هاي ذي ربط از جمله سازمان نظام مهندسي و شهرداري ها در يک فرصت پنج ساله موظف به تدوين لايحه و آيين نامه اجرايي جهت ارتقاي کيفي سيما و منظر شهري ميشوند. از ميان کلانشهرها، شهري مثل اصفهان، پيش از پايتخت آيين نامه اجرايي خود را مطابق مصوبه تدوين و به مرحله عمل در مي آورد. در تهران، کميته هاي نما در معاونت معماري و شهرسازي و همچنين در سطح شهرداري هاي مناطق به صورت پايلوت در چند منطقه، از اواخر سال 1390 شروع به فعاليت کرده و تا آذر سال 1392 و نزديک به پايان مهلت مذکور، لايحه به شوراي شهر ارسال شده ولي به تصويب شوراي شهر و کميسيون ماده 5 نرسيده است.

 هرچند کميته هاي نوپاي مديريت نما در يک سال گذشته، در چندين منطقه تهران، با اهداف و شاخص هاي تعيين شده در اصلاح نماهاي موجود شهري نقش خود را با جديت دنبال کرده اند، ولي همچنان نقص هاي موجود در بحث ضمانت اجرايي و قانوني از جمله ارجاع به کميسيون ماده 100، حضور بسيار کمرنگ سازمان نظام مهندسي و مهندسان ذي صلاح طراح يا ناظر در فرآيند طراحي تا ساخت، موکول شدن کنترل نما به مرحله پس از دريافت پروانه ساختمان، عدم نظارت کافي بر نقش زيرپوستي بنگاه هاي املاک و مافياي مصالح ساختماني، فقدان سياست هاي تشويقي براي طرح هاي باهويت ايراني و از همه مهمتر جدي نگرفتن موضوعاتي همچون آموزش شهروندي، ارتقاي دانش عمومي و زيبايي شناسي و بازدهي عملکردي دستگاه هاي مربوطه که با هدف ساماندهي منظر شهري شکل گرفته اند را پايين آورده است.

 

سکوت جامعه علمي

از سوي ديگر عملکرد بسترسازان فکري جامعه در رشد اين نوع سبک سازي را بايد به بوته نقد گذاشت و اينکه چرا تاکنون واکنشي از سوي جامعه تخصصي، علمي يا دانشگاهي جز بحث هاي کوتاه در جمع هاي محدود صورت نگرفته است. اينکه اين رويکرد آيا منفعل يا محافظه کارانه است، سوالي است که ميتوان به صورت جدي به آن پرداخت.

 البته امروزه در ميان اهالي معماري موضعي تاريخ گرايانه نيز به چشم ميخورد، که عصاره آن اين است: «زندگي و فرهنگ جاري هر دوره مولد هنر و معماري همان دوره است و اگر معماري ما هم چنين است، لابد برآمده و از فرهنگ و سبک زندگي امروزمان است.» جان پنهان چنين کلامي آن است که در اين زمينه کاري از معمار برنمي آيد و ما در وضعيت تاريخي خودمان محصوريم. اگرچه چنين موضعي را نيز شبيه هر انديشه ديگري بايد مورد تامل قرار داد، اما نبايد فراموش کرد در صورت اخذ چنين مواضعي تنها کار ممکن صبر پيشه کردن براي وقوع تغييرات آرام در بدنه جامعه است و اين نگاه به نوعي معماران را به وضعيتي انفعالي سوق خواهد داد. ولي با درک اينکه فاجعه کمي بيشتر از حد معمول است و اپيدمي آن به سرعت در حال پيشرفت، برخوردي دلسوزانه و در عين حال قاطع را ميطلبد.

 به نظر ميرسد که براي فهم دقيق و ژرف پديده نماهاي کلاسيک، جامعه معماري نيازمند اخذ رويکردهايي جامعه شناختي، براي بررسي سازوکارهاي ذهني بازيگران اين ماجراست. به عبارتي ميتوان در ابتدا به واسطه پژوهش هاي کيفي ميداني سر از اين نکته در آورد که يک کارفرماي خصوصي از چنين نمايي چه ميخواهد؛ معناي «ثروتمند»بودن يا معناي «غربي»بودن؟ اگر معناي اولي باشد ميشود معماران را متهم کرد که چرا نتوانسته اند صورت هاي بديعي براي مرتفع کردن خوش خيم چنين خواستي فراهم کنند و در عين حال اميدهاي فراواني براي حل فعالانه چنين مسايلي ايجاد خواهد شد، اما اگر فرض دومي صحيح باشد، داستان عوض خواهد شد و وجه فرهنگي آن فربه تر از آن خواهد بود که تنها در گفتمان معماري بگنجد يا بتوان جماعتي را در حوزه معماري مسوول وقوع اين پديده دانست.

نویسندگان: آرزو منشيزاده و محمدياسر موسيپور

درباره نویسنده

سروش اربابی
سروش اربابی